روز 8فروردین سال 1362، دهها تن از هموطنان ستمدیدهٌ کرد در چند روستای کردستان توسط پاسداران جنایتکار خمینی قتلعام شدند. پاسداران سرکوبگر روستای پیرانجیق را مورد تهاجم وحشیانه خود قرار دادند و 16تن از اهالی بیگناه روستا را به جرم پناه دادن به پیشمرگان به قتل رساندند. در میان قربانیان از کودکان 3- 4ساله، تا زنان و مردان سالخوردهٌ 60ساله دیده میشدند. پیش از آن نیز پاسداران جنایتکار در روزهای سوم و پنجم فروردین روستاهای گیچه، هلهقوش، خلیفهلیان، گورخارن، صوفیان و کانیرش، دهها تن از مردم از کودکان شیرخواره تا زنان باردار و پیرزنان و پیرمردان را قتلعام کردند. این کشتارها با قساوت و وحشیگری خاص مزدوران خمینی، از جمله آتش زدن خانهها و زنده زنده سوزاندن مردم، پرتاب نارنجک به درون خانهها و تیرباران افراد در جلوی چشم فرزندان و اعضای خانوادهشان صورت میگرفت. در این تهاجمات بیش از 60تن از مردم بیدفاع کشته شده و صدها تن مجروح و مصدوم گردیدند. در این ایام پاسدار احمدی نژاد رئیس جمهور فعلی ارتجاع, از فرماندهان سپاه در کردستان بود و نقش مستقیم در قتل عام مردم کردستان داشت.
”اینها میخواهند انسانیت آدم را نابود کنند و باید با همین هم جنگید“
روز هفتم فروردینماه سال ۶۸، اعلام شد که منیره رجوی خواهرکوچکتر مسعود رجوی، رهبر مقاومت، توسط دژخیمان خمینی بهشهادت رسید.
سازمان مجاهدین خلق ایران بههمین مناسبت اطلاعیهیی منتشر کرد که در آن آمده است:
«رژیم زخمخورده خمینی پس از تسلیمشدن ناگزیر در جنگ ضدمیهنی و سرکشیدن جامزهرآتشبس، وحشیانه بهقتلعام زندانیان مجاهد خلق کمر بست… و رشیدترین فرزندان مردم ایران را، بهخاطر هواداری از مجاهدین و ایستادگی بر سر مواضع انقلابی خود اعدام نمود. در میان این قهرمانان، مجاهد شهید، منیره رجوی، خواهرکوچک رهبر مقاومت ایران، آقای مسعود رجوی، پس از ۶سال اسارت، توسط دژخیمان خمینی، تیرباران شد. اما برخلاف نیات لئیمانه خمینی که بهنسلکشی مجاهدین روی آورده بود، در خون پاک مجاهد شهید منیره رجوی، خونهای تمامی مجاهدان قتلعامشده در شکنجهگاههای خمینی، هرچه بیشتر با یکدیگر و در رهبری مقاومت عادلانه مردم ایران پیوند خورد و در مسیر رهایی خلق و میهن اسیر، جوشش و اوج تازهیی یافت. بدینترتیب نام مجاهد شهید، منیره رجوی، بهعنوان سمبل زندانیان قتلعام شده، در تاریخ خونبار مقاومت ایران بهثبت رسید. زن پاکبازی که بهخاطر نسبت خانوادگیاش با برادر مجاهد مسعود رجوی، همراه با همسر و دو دختر خردسال ۳ساله و ۲سالهاش دستگیر شد و آنگاه تمامعیار قدم در طریق اشرف زنان مجاهد گذاشت. بیش از ۶سال در شکنجهگاه اوین تحت اسارت و شکنجه بهسر برد و با مقاومتی سرسخت و استوار از پذیرش خواسته خمینی دژخیم، برای تخطئه رهبر مقاومت سر باز زد.
یاد و راه مجاهد شهید منیره رجوی و همه زندانیان مجاهد قتلعامشده در سال ۶۷، گرامی باد».
مجاهد شهید منیره رجوی بههنگام اعدام، ۳۸سال داشت.
وی در سال ۱۳۲۹ در طبس متولد شد و پس از پایان دوره دبیرستان، مدتی تحصیلات خود را در خارجکشور ادامه داد. وی در زمان شاه، هنگامی که برادرش مسعود در زندانهای ساواک، محکوم بهاعدام شده بود، همراه با برادر بزرگترش دکترکاظم رجوی دست بهتلاش گستردهیی برای نجات جان مسعود زد که منجر بهتخفیف حکم اعدام او بهحبسابد شد. در پاییز سال ۶۰، رژیم آخوندی تمامی اعضای خانواده مسعود رجوی را دستگیر کرد و منیره مجبور بهاتخاذ زندگی مخفی شد. او در تابستان سال ۶۱ همراه با همسر و دوفرزند خردسالش دستگیر شد و بهمدت ۶سال زیر شکنجههای وحشیانه روحی و جسمی قرار گرفت اما هرگز تسلیم خواستهای رژیم ضدبشری آخوندی نشد.
منیره رجوی در خاطره همزنجیران ازبندرسته:
مجاهد شهید منیره رجوی را فقط بهخاطر اینکه خواهر «مسعود» بود بهاتفاق همسر و دوفرزند خردسالش دستگیر کردند.
منیره در بیدادگاه رژیم به۲سال حبس محکوم شده بود و باید در سال۶۳ آزاد میشد، اما هرگز آزادش نکردند و ۴سال بعد از پایان دوران محکومیتش، در قتلعامهای سال۶۷ بهدستور شخص خمینی، او را اعدام کردند.
آخوند نیری، حاکمشرع اوین، دنبال اعدام منیره بود و اصرار داشت که اینکار در اسرع وقت صورت بگیرد.
۷سال مداوم با وارد کردن سختترین فشارها و شکنجهها تلاش کردند تا او را درهم بشکنند و با وادار کردن او بهموضعگیری علیه مقاومت و بخصوص علیه رهبری پاکباز آن، بهجنبش ضربهبزنند. دژخیمان خمینی از بهکاربردن انواع شکنجهها و رفتارهای ضدانسانی دریغ نکردند. دژخیمان پلید، ماههای متمادی، فرزند خردسالش را نیز زیر فشار قرار دادند. در برابر دیدگان این کودکان معصوم، مادرشان منیره و دیگر زندانیان سیاسی را شکنجه میکردند.
یکی از زندانیان سیاسی که منیره رجوی را در شکنجهگاه خمینی دیده است، مینویسد:
«یک روز که برای بازجویی بهشعبه۷ دادستانی رفته بودم، پشت در اتاق شکنجه در اوین، دو کودک ۵ساله و ۳ساله را دیدم که موهای بور و چهرههایی سفید داشتند. خیلی تعجب کردم که بچههایی در این سن و سال، کنار اتاق شکنجه چهکار میکنند و چرا باید ناظر اعمال شکنجهگران باشند؟ مادرشان بهسختی آرامشان میکرد و نمیدانست با آنها چهکار کند. نگهبان هم مدام آنها را دعوا میکرد و کتک میزد. در داخل اتاق، در یک فرصت مناسب، نام مادرشان را پرسیدم. او گفت: «من منیره رجوی هستم، جرمم فقط خواهرمسعود بودن است». منیره برایم تعریف کرد که او را با وجود دو فرزند خردسالش بهسلول ۳۱۱ برده بودند. سلولی که فاقد آب و توالت و نور و کمترین امکانی بود. منیره گفت «طی مدتی که در سلول ۳۱۱ بودم، باید بچهها را نظافت میکردم، بهدستشویی میبردم، ولی نگهبانها در را باز نمیکردند و من نمیدانستم جواب بچهها را چه بدهم.
یکبار منیره را بهخاطر اینکه در داخل بند به بچهها زبان انگلیسی درس میداد، به بازجویی بردند. آن شب، او را بهصورت وحشیانهیی زدند. طوری که وقتی برگشت تمام بدنش ورم کرده و کبود شده بود. پاهایش بهاندازه یک متکا باد کرده و خونین بود. ولی او با روحیه شاداب همیشگیش آمد، در راهروی بند نشست و با آرامش تمام گفت: «امروز همه حرفشان این بود که چرا بهبچهها زبان انگلیسی یاد میدهم. گفتند تو داری آدمها را تربیت میکنی که وقتی از زندان آزاد شدند، بروند خارج پیش برادرت!». باآنکه ارج و قرب خاصی در میان بچهها داشت ولی هیچوقت ذرهیی غرور در او دیده نمیشد. آنقدر خاکی بود که کسی او را معرفی نمیکرد، هیچوقت نمیشد فهمید که او خواهرمسعود است. مهربانی او زبانزد همه بود. هروقت از بازجویی برمیگشتی، اولین کسی که بالای سرت میآمد، منیره بود. بارها از او شنیدم که میگفت:
«اینها میخواهند انسانیت آدم را نابود کنند و باید با همین هم جنگید. باید هرچه بیشتر عاطفههایمان را نثار کنیم».
و خودش شاخص عالیترین عواطف و روابط انسانی بود.
یکی دیگر از زندانیان ازبندرسته درباره او نوشته است:
«در ۱۹اسفند سال۶۳ بعدازظهر، منیره را بهبازجویی بردند. ما خیلی نگران شدیم، که چرا دوباره بازجویی، آنهم بعد از دادگاه و ابلاغ حکم؟ منیره، شب برگشت. منتظر بودیم که بگوید کجا بوده است. گفت مرا بهملاقات اصغر برده بودند. او آرام آرام تعریف میکرد تا ما از شنیدن این خبر که اصغر در آستانه اعدام است، زیاد ناراحت نشویم. منیره تعریف میکرد که اصغر خیلی خونسرد و آرام بود. نماز خواند و بهمن وصیتهایش را کرد و گفت «من ۳روز روزه قرضی دارم. بهکسی آزار نرساندم و همه بچهها را هم دوست دارم. هیچگونه خیانت بهخلق و سازمان و همکاری با رژیم نکردهام. من راهم را آگاهانه انتخاب کردهام و سلام مرا هم بهتمام بچهها برسان. تو هیچ ناراحت نباش، امیدوارم خدا از من قبول کند». دژخیم، حاجیمجتبی، مأمور اعدام که بالای سر آنها ایستاده بوده لحظهبهلحظه ساعت خود را نگاه میکرده و میگفت، زود باشید ملاقاتتان را تمام کنید؛ ساعت ۹شب باید اصغر را اعدام کنم، نباید دیر بشود؛ حکم حاکمشرع را باید سر ساعت اجرا کنم و یکربع دیگر باید اصغر را تیرباران کنم.
ما میدانستیم که قرار است روز بعد، خانواده اصغر بهملاقات او بیایند. ناخودآگاه صبح فردا در نظرمان مجسم میشد که خانواده اصغر بهجای دیدار فرزندشان خبر اعدام او را دریافت میکنند.
اصغر روی یک دستمال، عکس ۲تا دختر را گلدوزی کرده بود و در گوشه دستمال نوشته و (دوخته) بود: «از طرف بابااصغر و مامانمنیره» ؛ تا در روز ملاقات، این هدیه را به۲دخترش یادگاری بدهد.
علاوهبر گزارشهایی که خواهران مجاهد درباره منیره نوشتهاند، یکی از زنان زندانی سیاسی مارکسیست در کتاب خاطراتش از زندان، در قسمتی از آن، راجع بهمنیره نوشته است:
«من ملاقات نداشتم و پول و لباسی دریافت نمیکردم. بچههای اتاق برای «سحر» [فرزند خردسال نویسنده] لباس میدوختند، با قیچیکردن لباسهای خودشان اسباببازی درست میکردند. لباسهای کاموایشان را میشکافتند و با سنجاققفلی، بافتنی میبافتند. اما علاوه براینها گاهی قوطی شیر، وسایل بهداشتی و پول در کارتن مخصوص سحر میدیدم، یا یکیدوبار دیدم که پس از ملاقات، پستانک و جوراب بچگانه بههمینصورت برای سحر میآوردند. چهکسی اینکار را میکرد؟ … آن روز، روز ملاقات بود. بند، شور و هیجان ملاقات داشت. اما سحر که چند روزی بود پستانکش را گم کرده بود مرتباً بهانه میگرفت. او را بغل زده در راهرو راه میرفتم و برایش قصه میخواندم. منیره را برای ملاقات صدا زدند. موقع رفتن گفت که هردو کودکش مریم و مرجان، بهملاقاتش میآیند. سحر را بوسید و رفت. من همچنان برای سحر قصه میخواندم. تا روی شانههایم بهخواب رفت. گروههای ملاقاتکننده کمکم بهبند بازگشتند. منیره هم برگشت. بهاتاق رفتم. سحر را آرام در جایش خواباندم. منیره خوشحال بود و چادرش را تا میزد. یکی از هماتاقیها پرسید راستی منیره، چرا مرجان را بهگریه انداختی؟ چرا پستانک او را گرفتی؟ پستانکی در دست منیره بود و من چیزی مثل برق از ذهنم گذشت. منیره را در آغوش گرفتم. بغضی گلویم را میفشرد. این همه محبت خالصانه. منیره پستانک را از دهان دخترش میگرفت، جوراب او را درمیآورد. پول، شیر، اینها همه، کار منیره بود. او در جواب احساسات من گفت که این کمترین وظیفه است و اینکار را بهاین دلیل علنی نمیکرده تا مرا دچار محظور نکند. حس احترام عمیقی بهاو داشتم. اما فروتنی او اجازه نداد که ابرازش کنم.
بعد طی سالهای زندان حتی وقتی با هم نبودیم محبت او را احساس میکردم. و آخرین خداحافظی با او در سال۶۷ جزء زیباترین و دردناکترین خاطرات من از زندان شد».
(از کتاب یادهای زندان، نوشته خانم ف ـ آزاد، صفحه۶۰).
29اسفند، همواره خاطرهيی غرورآفرین را درحافظه فرزندان آزاده ایران وپویندگان آزادی وبهروزی خلق، زنده میکند. ملیشدن صنعت نفت، درنتیجه تلاشهاومبارزات خستگیناپذیر دکترمحمدمصدق پیشوای نهضت ملی و ضداستعماری مردم ایران وتصویب لایحه قانونی ملیشدن نفت ایران توسط مجلس در29اسفند 1329، یک پیروزی بزرگ را نصیب ملت ایران کرد. اقدامی که منجر به استیفای حقوق مردم ایران برمنابع و ثروتهای ملی خودشان گردید و قلبهای همه مشتاقان آزادی و استقلال میهن را شاد کرد، و همچنین بهمثابه مشعلی راهگشای مبارزات ملی و ضداستعماری ملت ایران و الهامبخش جنبشهای استقلالطلبانه منطقه شد.
درسالگشت این پیروزی بزرگ، با نگاهی گذرا بر وقایعی که منجر به حصول این پیروزی شد، خاطره مبارزات دکترمصدق راگرامی میداریم.
مصدق، مبارزه خود برای ملی کردن نفت را از دوره چهاردهم مجلس شورای ملی آغازکرد. دراثر پیشنهاد و تلاش او، قانون منع مذاکره درباره امتیاز نفت بهصورت یک ماده واحده بهتصویب رسید. بهموجب این قانون، دولت از هرگونه مذاکره حول دادن امتیازنفت به قدرتهای بیگانه منع میشد. درهمین دوره، مخالفتها واعتراضات شدید دکتر مصدق علیه دکترمیلیسپو و سیاست ضدملی که او پیش میبرد، منجر به برکناری وی ازسمت خویش و اخراج از ایران گردید.
پس از پایان دوره مجلس چهاردهم ، استعمار و مزدورانش درهیأت حاکمه، مجلس را برای 16ماه بهتعطیلی کشاندند و وقتی که پس ازاین تعطیلی، انتخابات دوره پانزدهم مجلس شروع شد، دشمنان مصدق باتوسل به تقلبات و تشبثات دیگر، مانع انتخابشدن دکترمصدق بهنمایندگی مجلس شدند.
اما مصدق درخارج از مجلس به مبارزه آزاديخواهانه خود ادامه داد. در 15 بهمن1327 شاه، ترور وزخمی شد. هیأت حاکمه، این حادثه را دستاویز قرارداد تا بااعمال فشار و سرکوب، دست به زدوبندهای تازهتر استعماری بزند.
از جمله این زدوبندها، قراردادی بود که بین گس، نماینده شرکت استعماری نفت، و گلشاییان وزیر دارایی وقت منعقد شد و هیأت حاکمه در آن آشکارا منافع انگلیس را برمنافع ملت ایران ترجیح داد. آنها میخواستند این قرارداد را از تصویب مجلس بگذرانند و به آن شکل قانونی بپوشانند.
اما مصدق و یارانش درفاصله پایان مجلس پانزدهم و آغاز مجلس شانزدهم، افشاگریهای خود را برعلیه قرارداد گس-گلشاییان ادامه دادند وماهیت این قرارداد زبونانه را برای مردم برملا ساختند. مردم نیز درحمایت از مصدق ونمایندگان واقعی خود تظاهرات متعددی علیه شرکت نفت ایران-انگلیس برپاکردند.
درانتخابات دوره شانزدهم ، مصدق و یارانش در اعتراض به تقلبات انتخاباتی که با هدف حذف مصدق و یارانش ازسوی هیأت حاکمه صورت میگرفت، بهیک تحصن واعتصابغذا که چهارروز بهطول انجامید دستزدند. این اقدام نیز با حمایت همهجانبه مردم مواجه گردید وباعث شد مصدق بهعنوان نماینده اول تهران بهمجلس راه پیدا کند.
دکترمصدق در این دوران ، ملی کردن صنعت نفت درسراسر کشور را هدف اصلی مبارزه خود قرارداده بود. ولی ازآنسو دربار و ایادی استعماری، بهمنظور مخالفت با اهداف مصدق و حفظ منافع غیرملی، رزم آرا را به نخستوزیری گماردند.
روز چهارم آذرماه سال 1329، پس از یکرشته مبارزات روشنگرانه مصدق، وجروبحثهای طولانی در مجلس، پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور، توسط دکتر محمد مصدق به کمیسیون نفت ارائه شد.
این پیشنهاد تحت فشارهای ارتجاعی - استعماری مورد قبول واقع نشد.اماشور و هیجان عظیمی در میان مردم بهوجودآورد. مردم در سراسر کشور علیه شرکت نفت و بهدفاع ازمصدق وطرح ملیشدن نفت دست به تظاهرات عمومی زدند.خشم و نفرت عمومی نسبت به منافع غارتگرانه درایران برانگیخته شد و اهمیت ملیشدن صنعت نفت برای مردم بیشازپیش روشن گردید.
رزم آراکه تصمیم به دفاع ازشرکت نفت وپیشبرد سیاست غیرملی خود گرفته بود، فشار به مردم را افزایش داد. روزنامههای ملی توقیف شدند و دکترفاطمی و چند تن از روزنامهنگاران به زندان افتادند. دکتر مصدق درجلسه سیآذر مجلس در محکوم کردن اقدامات سرکوبگرانه رزم آرا، عزم ملت ایران را برای ملی کردن نفت بیان نمود و گفت:
ملت بیدار ایران خوب میداند که این مضیقهها بهدست خدمتگزاران شرکت غاصب نفت فراهم میشود و دولت ما نیز از آنان پشتیبانی نموده و در صدد شکستن قلم و بریدن زبان اقلیت و ملت ایران است. رسما اعلام میکنیم که ملت ایران هرقراری غیر از ملیکردن نفت را که حق مسلم اوست به رسمیت نخواهد شناخت. و این مبارزه مقدس تا نیل بههدف همچنان ادامه خواهد یافت .
رزم آرا در اسفند 1329 درجریان یک ترور کشته شد. پیکار به اوج خود رسیده بود. شعار ملی شدن نفت، هرچهبیشتر منجر به وحدت وانسجام صفوف مردم گردید و مبارزات آنان را سمتوسو بخشید.
مصدق نیز با هوشیاری تمام، شور و استقبال مردم را بهسیل خروشانی بدل ساخت. علیرغم دسیسههای بسیار و مکر فراوان دشمنان داخلی و خارجی مردم، سرانجام براثر فشار افکار عمومی و مبارزه شدید ملت ایران درتاریخ 29 اسفند سال 1329 لایحه قانونی کمیسیون نفت مبنی بر ملی شدن صنعت نفت ایران بهتصویب مجلسین رسید. 
چنین بود که پیشوای نهضت ضداستعماری ایران با یاری مردم، موانع استعماری و ارتجاعی را از پیشپا برداشت و یک گام بلند و افتخارآمیز درجهت احقاق حقوق خلق بهپیش نهاد و مصدق بهعنوان سمبل میهنپرستی و استقلالطلبی در قلوب تمامی مردم ایران جای گرفت. پس ازتصویب لایحه ملی شدن صنعت نفت، جنبش ضداستعماری مردم بهرهبری مصدق وارد مرحله جدیدی شد. و دکتر مصدق در اردیبهشت سال 1330 با اکثریت آراء مجلس به نخستوزیری انتخاب شد.
هنوز یاد تو در بادهای شرق وزان است، هنوزنام تو در ابــــــــر وموج و رود روانست
هنوز آتش خورشید پـــــــــرغرور دماوند، شکوه خاطرهات را بهصبح، شعلهزنانست
هنوز از پس شه،شحنه از شرافتت ای شیر! زدرد بیشرفی درهراس و جامهدرانست
هزارزخم، ترا برجگر زدند و، زهر زخــــم به خاک، خون فضیلت، همیشه درفوران است
خروش کاوه و بابک، ز بانگ کوچک و ستار دمید. واینهمه آتش به شعله تو دمانست
ستاره میگذرد برمـــــدار صبح وحقیقت به رستخیز مکرر روان به قلب زمان است
درسالگرد ملی شدن صنعت نفت باید ازخیانت بزرگ آخوندهای ضدبشردرحق مردم ایران درخصوص برباددادن و بهنابودیکشاندن همه سرمایههای زیربنایی و بخصوص صنعت نفت ایران سخن بگوییم.
خمینی وآخوندهای پسمانده از او با سیاست خائنانه خود، به تاراج درآمد نفت پرداختند و ضربه جبرانناپذیری براقتصاد ایران و بخصوص سرمایه ملی نفت زدند و درست عکس مسیری که مصدق برای ملیکردن نفت پیمود،صنعت نفت ایران را تجزیه نموده وپیکر قطعهقطعه شده آن را به شرکتهای غارتگرخصوصی واگذار نمودند.
رژیم آخوندی که درتمامی سالهای حاکمیت شوم خود نفت ایران را به ثمن بخس دربازارهای جهان بهفروش گذاشته و با دست باز، سرمایه مردم را درمسیر هدفهای شوم و طرحهای تروریستی خود در نقاط مختلف جهان بهتاراج داده ، بهیکباره همه پردهها را کنار زده وبرای خروج از بحران مرگبار اقتصادی، دست عوامل و باندهای غارتگر وابسته بهخود و شریکان خارجی آنها را بهطور رسمی به روی تاراج صنایع نفت و گاز کشور بازنمود تا به این ترتیب هرگونه مانعی رابرای انعقاد قراردادهای خائنانه و ضد ملی از سر راه بردارد.
پیش از آن مدت هشت سال تمام درآمد نفت میهن ما را صرف تابیدن تنور جنگ ضدمیهنی كردند؛ جنگی که بهگفته خود آخوندها 1000میلیارددلار هزینه و خسارت مالی داشته.
سردمداران رژیم، بارها اعتراف کردهاند که هزینه خرید سلاح، وابزار جنگ و تبلیغات و بسیجهای جنگ، تماما از درآمد نفت پرداخت شده است؛ که یک قلم بسیار عمده و عمدتا پنهان آن قبل از افشاگریهای مقاومت، مخارج نجومی برای دستیابی به سلاح اتمی است که امروزه گماشته ولی فقیه پاسدار هزار تیر احمدی نژاد برتنور آن می تابد و بخش عمده درآمد نفت کشور را به چاه ویل آن می ریزند.
راستی، اگر روزی مصدق به ذخیره کردن نفت بهعنوان سرمایه اصلی ملت ایران میاندیشید و خیرخواهانه میخواست اقتصاد بدون نفت ایجاد کند تا نفت ایران برای آینده حفظ شود، آخوندهای غارتگر از روز رویکارآمدن ، از نفت، تنها بهعنوان منبعی برای غارت بیحدومرز و پرداخت هزینه طرحهای شوم سرکوبگرانه و ضدبشری، و منبعی بهتاراجدادنی برای خروج از بحرانهای اقتصادی و سیاسی و انزوای بینالمللی استفاده کرده و همواره برای پیشبردن سیاست خارجی خود به حراجکردن نفت ایران به ارزانترین قیمتها پرداختهاند.
این اقدام خیانتکارانه آخوندهای ایران بربادده، حرکتی است درست مخالف جهت ملی کردن صنعت نفت و تبدیل آن به منبعی در دست نمایندگان واقعی ملت برای بهرهگیری از آن درخدمت به مردم و میهن. امری که وظیفه سرنگونی این رژیم را هرچه عاجلتر و فوری تر میسازد تا با محو رژیم غارتگر آخوندی، دوباره راه بازسازی و بنای اقتصادی سالم هموار گردد و فرزندان مجاهد و مبارز ایران بتوانند درایرانی آزاد و آباد اهداف استقلالطلبانه و مردمی مصدق را جامه عمل بپوشانند.
چه زنده باشم و چه نباشم امیدوارم و بلکه یقین دارم که این آتش خاموش نخواهد شد و مردان بیدار کشور، این مبارزه ملی را آنقدر دنبال میکنند تا بهنتیجه برسد…» - دکتر محمد مصدق روز چهاردهم اسفندماه سال 1345 دکتر محمد مصدق، پیشوای نهضت ملی ایران، دیده ازجهان فروبست و میلیونها ایرانی را درغم فقدان خود سوگوار کرد. مصدق در احمدآباد، تبعیدگاه چندینسالهاش بهخاک سپرده شد. مصدق در سال 1261شمسی در تهران بهدنیا آمد. در سال 1287 برای ادامه تحصیلاتش بهفرانسه عزیمت کرد و بعد از اتمام دورهي مدرسهي علوم سیاسی پاریس، وارد دانشگاه نوشاتِل سوئیس شد و در سال 1293با اخذ دکترای حقوق از این دانشگاه ، به ایران بازگشت. دکترمصدق در دورههای پنجم، ششم، چهاردهم و شانزدهم مجلس شورا درموضع نماینده مردم تهران باسیاستهای وابستهساز و دیکتاتوری رضاخان و محمدرضا پهلوی مبارزه کرد و سرانجام رهبری جنبش ملی کردن صنعت نفت ایران را به دست گرفت و با حمایت عموم توده های مردم ایران، این جنبش را تا خلع ید کامل از شرکت نفت سابق (شرکت انگلیسی) و احقاق حقوق مردم ایران بهپیش برد. دکترمصدق در اجرای همین قانون ملیکردن صنعت نفت و خلع ید از شرکت نفت سابق، پیشنهاد نخستوزیری را پذیرفت. دشمنان رنگارنگ مصدق در تمام مدت دوسالوچهارماهی که او در حکومت بود، حتی یک روز از توطئه علیه وی خودداری نکردند و بارها قصد جان وی و طرح کودتا علیه حکومت ملی او را کردند. سرانجام حکومت ملی دکتر مصدق با یک کودتای استعماری که بهکمک عوامل دربار و ارتش و آخوندهای خائنی از قبیل بهبهانی و کاشانی، ترتیب داده شده بود، در تاریخ 28 مرداد 1332، سرنگون شد. دکتر مصدق، دستگیر و در بیدادگاه نظامی شاه، محکوم به سهسال زندان شد و سپس به احمدآباد تبعید گردید و سرانجام پس از 14سال تنهایی و انزوا در تبعید بهدرود حیات گفت. پیشوای نهضت ملی مردم ایران درغربت بهدرود حیات گفت اما این امید وبلکه اطمینان را داشت که فرزندان مجاهد و مبارزش، راه او را تا رسیدن به پیروزی نهایی ادامه خواهند داد : «چه زنده باشم و چه نباشم امیدوارم، و بلکه یقین دارم که این آتش خاموش نخواهد شد و مردان بیدار کشور، این مبارزه ملی را آنقدر دنبال میکنند تا بهنتیجه برسد…». مصدق، مظهر اراده سیاسی یک ملت مستقل و آزاد مسعود رجوی - نشریه مجاهد شماره 561 سال 80 نطق مصدق در دادگاه لاهه دارای منطقی محکم و استدلالی روشن است. آنقدر محکم و روشن که هیأت قضات برآن صحه گذاشتند و خود به عدمصلاحیت خود برای داوری درمورد موضوعی که مصدق، آن را «اراده سیاسی یک ملت آزاد و مستقل» مینامید، رأی دادند. نیاز به تأکید نیست که رسانیدن هیأت قضات به این اقناع قضایی و وجدانی، کاری آسان نبود و مسلماً حقوقدانان و متخصصان ذیصلاح میتوانند «هزارنکته باریکتر از مو» در نطق مصدق بیابند؛ نکاتی که هزارمانع سیاسی و فرهنگی را در جو پرآشوبی که در آن گیرودار پیرامون دادخواهی یکملت ستمدیده دربرابر قدرت مسلط زمانه وجود داشت، درهم شکست و حقانیت ملت ایران را ثابت کرد. ناگفته پیداست که پرداختن بهاین نکتهها نه در صلاحیت من است و نه در حوصله این فرصت محدود و این یادداشت کوتاه و شتابزده. اما دستکم میتوان به دونکته که در مطالعه مجدد نطق مصدق، درلحظه، بهذهن خطور میکند، اشاره نمود: اول اینکه مصدق خواهان داوری عادلانه درمورد موضوع مورد دعوا بین دولت ایران و دولت انگلیس نبود، بلکه خواهان آن بود که هیأت قضات به عدمصلاحیت خود در رسیدگی بهدعوا ـکه ازطرف انگلیس اقامه شده بودـ رأی دهند. یعنی که حقوق مسلم مردم ایران (از حق ملیکردن صنعت نفت در آن روز گرفته تا حق مقاومت قهرآمیز دربرابر دیکتاتوری نامشروع آخوندی در امروز) هرگز و هیچگاه نمیتواند و نباید موضوع بحث و رسیدگی دیگران قرار بگیرد. همچنانکه امروز هم، در ادامه راه مصدق، حق حاکمیت مردم ایران، رودرروی «ولایت فقیه» و حاکمیت آخوندی، هیچ بحث و گفتـگویی نمیپذیرد و هرفرد یا جریان سیاسی که چشم به درون این رژیم دوخته باشد بیگفتگو در تعارض با حاکمیت مردم ایران و مردمسالاری (دموکراسی) قرار میگیرد.اما درخواست رأی عدمصلاحیت و بهکرسی نشاندن آن در دادگاه لاهه از سوی مصدق، نهفقط به ظرایف استدلال حقوقی، بلکه به تأثیرگذاری بر حساسترین تارهای وجدان انسانی قضات نیاز داشت و سردار پیر نهضت ملی ـکه خود به ملکات فاضله انسانی متصف بودـ در متن نطق خود این جنبه را ازقلم نینداخت. ازاینرو خطاب به قضات دادگاه گفت: باوجود نقاهت و ضعف مزاج که نتیجه کبرسن و مصائبی است که در راه مبارزه برای آزادی متحمل شدهام، باوجود اینکه بار سنگین مسئولیت، مرا ناتوان ساخته است، ازراه دور به این دیار آمدم تا ازطرفی با حضور خود حس احترام کامل ملت و دولت ایران را بهدستگاههای بینالمللی ثابت کنم و ازطرف دیگر بهآقایان مدلل سازم که، گذشته از ایرادات حقوقی که نسبت بهصلاحیت دیوان داریم، اخلاقاً و سیاستاً دروضعی واقع شدهایم که دیگر نمیتوانیم موضوع ملیشدن نفت را مورد بحث قرار دهیم». پیداست که این حرف درعین قطعیت و صراحت با فروتنی و صمیمیتی انگیزاننده همراه است و چون از عمق دلی پرسوز و دردمند برمیخیزد، لاجرم بردلها مینشیند و راه اقناع وجدانی مخاطبان را هموار میسازد. اما نکته دوم که نکته اصلی و سنگبنای پیروزی و سرفرازی مصدق است آنجاست که صراحتاً اعلام میکند: «تصمیم ملی شدن نفت، نتیجه اراده سیاسی یک ملت مستقل و آزاد است». جان کلام در همینجاست. در اراده یک ملت آزاد و مستقل که پیشوای نهضت ملی، خود سخنگو و مظهر مجسم آن بود. چنین بود که دکتر حسین فاطمی، آموزگار وفا و پایداری، که سرانجام خونش در راه ایران و مصدق بر زمین ریخت، فریاد میزد: «مخالفت با دکتر مصدق، مخالفت با آزادی و حقانیت است. ضدیت با دکتر مصدق، ضدیت با ملل مظلوم و اسیر و غارتزده میباشد». و همین مظهر اراده سیاسی یک ملت مستقل و آزاد بود که بههنگام محاکمه در بیدادگاه شاه، فضای رعب و وحشت را اینچنین درهم میشکست: «آنجایی که حق در کار باشد، با هرقوهیی مخالفت میکنم. از همهچیز میگذرم، نه زن دارم، نه پسر دارم، نه دختر دارم، هیچ چیز ندارم… مگر وطنم را که در جلو چشمم دارم». اما دمگرمی که در دادگاه لاهه، وجدان قضات شرافتمند را تکان داد، در بیدادگاه شاه بر آهنسرد عناصری که شرف خود را به ثمنبخس فروخته بودند، اثری نداشت. هرچند که پیام او در تاریخ معاصر ایران بهثبت رسید و پژواک آن هرروز در این مرزوبوم شنیده شد. آنروز که دکتر فاطمی در آخرین لحظات قبلاز تیرباران، خطاب به دادستان و فرماندارنظامی گفت: «یقین داشته باشید سربازان مجاهد نهضت، همچنان مبارزه را ادامه میدهند». آن روز که در بیدادگاههای نظامی شاه اعلام کردیمکه جملگی از فرزندان مصدقیم که به امتیازات مادی پشتپا زدهایم… و امروز که مقاومتی با یکصدهزار جاودانهفروغ آزادی، در این میهن شکل گرفته و «سربازان مجاهد»ش در ارتش آزادیبخش ملی ایران برای نیل به آزادی و استقلال وطن از همهچیز خود میگذرند. آری، نطق مصدق در دادگاه لاهه فقط یک مدافعه حقوقی و سیاسی نبود، ندای ملتی ستمدیده و بیانگر یکآرمان انسانی با طنین تاریخی بود. بههمین دلیل، درعین قدرشناسی نسبت به قضات شرافتمندی که بهسود مصدق رأی دادند، این نکته را هم باید خاطرنشان کرد که آنها قبلاز هرچیز بهسود شرف انسانی خود رأی دادند. چراکه دادگاه تاریخ در صدور رأی حقانیت مصدق هرگز تردیدی نکرد. ترجیح میدهم کلام آخر را عیناً از زیرنویس یک عکس اهدایی آن بزرگوار نقل کنم که به گویاترین صورت، هم اراده ملت و هم ویژگیهای ادامهدهندگان راهش را تصویر کرده است: به کسانی که وقتی پای مصالح عموم بهمیان آید از مصالح خصوصی و نظریات شخصی صرفنظر میکنند. بهکسانی که در سیاست مملکت اهل سازش نیستند و تاآنجا که موفق شوند مرد و مردانه میایستند و یکدندگی بهخرج میدهند و بهکسانی که در راه آزادی و استقلال ایران عزیز از همهچیز خود میگذرند، این عکس ناقابل اهدا میشود. احمدآباد، آبانماه 1341 دکتر محمد مصدق
«چهل سال پیش در ۱۹بهمن سال ۱۳۴۹ یک گروه ۹ نفره از پارتیزانهای فدایی به فرماندهی رفیق علی اکبر صفایی فراهانی، باحمله به پاسگاه ژاندارمری شهرک سیاهکل در استان گیلان، یکی از شیواترین حماسه های جنبش آزادیبخش مردم ایران را آفریدند». بیانیه می افزاید:
«رژیم شاه در واکنش به عملیات سیاهکل که قدرت مطلقه اش را به چالش کشیده بود، با بسیج نیروهای ویژه نظامی از زمین و هوا به سرکوب گسترده روی آورد. رفقا مهدی اسحاقی و محمد رحیم سمایی، طی درگیریهای پس از ۱۹بهمن به شهادت رسیدند و رفقا غفور حسن پور اصیل، علی اکبرصفایی فراهانی، احمد فرهودی، جلیل انفرادی، محمد علی محدث قندچی، ناصرسیف دلیل صفایی، هادی بنده خدا لنگرودی، شعاع الدین مشیدی، اسکندر رحیمی مسچی، محمد هادی فاضلی، عباس دانش بهزادی و هوشنگ نیری در بیدادگاههای نظامی به اعدام محکوم و در روز ۲۶ اسفند همان سال به جوخه های اعدام سپرده شدند».
بیانیه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، ضمن خاطر نشان کردن این واقعیت برجسته، که «حماسه آفرینان رستاخیز سیاهکل»، «با عمل انقلابی مرزهای حقیقی بین مردم و دشمن را ترسیم کردند»، به تمامی قهرمانانی که در نبرد با دو دیکتاتوری شاه و شیخ به شهادت رسیده اند درود می فرستد و در باره تداوم و اعتلای جنبش آزادیبخش مردم ایران رو در روی استبداد دینی حاکم، تاکید می کند:
«خواست اولیه و مقدم مردم ایران که همه شیفتگان آزادی در راه آن پیکار می کنند، سرنگونی رژیم ولایت فقیه و استقرار یک نظام دموکراتیک در ایران است. این خواست، که ما و شورای ملی مقاومت مدافع آن هستیم، نه از طریق جنگ خارجی و دخالتگرانه امپریالیستی محقق می شود و نه از طریق چشم دوختن به درون نظام. تحقق آزادی و حاکمیت ملی و دستیابی مردم ایران به دموکراسی و عدالت و پیشرفت تنها توسط اراده آزاد و عزم مردم ایران و نیروهای ترقیخواه میسر است».